مکاتب و نظریه های سیاسی (قسمت اول)

رمضانی - مغربیان

 

ملی‌گرایی یا ناسیونالیسم بصورت کلی به جریان اجتماعی‌ـــ‌سیاسی ِ راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمان‌ها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطه? گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت روبرشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود  .
ناسیونالیسم، در تضاد با باور نوینی است که جهان‌وطنی (انترناسیونالیسم)نام دارد و طرفدار یکی شدن همه? مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز «کشور» است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهیمی مانند «عشق به میهن» و یا «ملت‌پرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و می‌کوشد کاستی‌های پدید آمده‌ از کارشکنی‌های سیستم‌ها و اشخاص «جهان‌وطن» را برطرف سازد .
ناسیونالیسم در سیاست‌ معمولاً به‌عنوان یک زیرمجموعه‌ برای دیگر باورهای همسو شناخته می‌شود و قابلیت ارتجاع به «راست و چپ» را داراست.

 

کمونیسم مکتبی سیاسی و اجتماعی است که در قرون نوزده و بیست ظهور کرد و به ویژه در قرن بیستم از تأثیرگذارترین مکاتب سیاسی جهان بود.
تعبیرهای بسیار متفاوت و گوناگونی بین کمونیستهای مختلف در نقاط گوناگون جهان وجود دارد اما تقریباً همه? آنها به پیشگامی کارل مارکس (و فردریش انگلس) به عنوان نظریه پردازان اولیه کمونیسم معتقد هستند. همچنین تقریباً همه? آنها، حداقل روی کاغذ، به نوعی واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه و بی دولت با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان "ازخودبیگانگی" انسان (که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است) معتقد هستند.
در عمل، نظامها و افرادی که خود را "کمونیست" خوانده‌اند در شیوه‌ها و تئوریها و تعبیرشان از کمونیسم کاملاً متفاوت هستند و بسیاری از آنها کمونیستهای دیگر را رد می‌کنند و جریان خود را کمونیسم اصلی می‌دانند.
جنبشها و احزاب و شخصیتهایی که خود را کمونیست خوانده‌اند تقریباً در همه? کشورهای جهان ظهور کرده‌اند و در بسیاری از آنها قدرت سیاسی را به دست گرفته‌اند و حکومت تشکیل داده‌اند.
مهم‌ترین آنها دولت «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» بود که در پی انقلاب اکتبر 1917 به رهبری ولادیمیر لنین تشکیل شد و تقریباً در تمام طول قرن بیستم بر بخش اعظم سرزمینی که زمانی «امپراتوری روسیه» را تشکیل می‌داد حکم راند و نهایتاً در اوایل دهه? 90 از هم فروپاشید.
گرچه بسیاری (و بخصوص ضدکمونیستها) شوروی و جریان کمونیستی در روسیه را با کمونیسم یکی می‌دانند ولی از همان زمان تشکیل آن تا آخرین روزهای فروپاشی و بعد از آن، همواره بسیاری از دیگر کمونیستها و لنینیستها شوروی و کشورهای بلوک شرق را غیرکمونیستی و غیرسوسیالیستی می‌دانستند و با القابی مثل «سرمایه داری دولتی»و «فساد اداری» توضیح می‌دادند.
در ضمن جریانات کمونیستی دیگری تقریباً در تمام نقاط دنیاظهور کردند.
بهرحال در قرن بیست و یکم در کمتر از ده کشور «حزب کمونیستی» در قدرت است و قدرت کامل را در اختیار دارد (چین، کوبا، لائوس، کره شمالی،ویتنام،مولداوی،...) اما احزاب کمونیستی مختلف هنوز تقریباً در تمام دنیا وجود دارند و هر کدام نظریه و جایگاه و شیوه‌های خود را دارند. بسیاری از آنها در مبارزات پارلمانی شرکت می‌کنند و گاهی کرسیهایی در پارلمانهای مختلف دارند و در بعضی پارلمانها اکثریت یا اقلیت بسیار مهمی را تشکیل می‌دهند، بسیاری به جنگهای چریکی در کشورهای مختلف (به‌خصوص آمریکای لاتین) مشغول هستند، و بسیاری به عنوان احزاب اپوزیسیون برای سرنگونی دولت از طرق مختلف تلاش می‌کنند و بسیاری از این احزاب و جنبشها به ضرورت و امکان پذیری یک جهان سوسیالیستی اذعان دارند و برای آن تلاش می‌کنند.
گروه‌های فشار و سازمانهای خیریه بسیاری نیز خود را "کمونیست" می‌دانند و برای اموری مثل حقوق زنان، همجنسگرایان،پناهندگان و ... تلاش می‌کنند.
همچنین متفکران و ادبا و تئوریسینها و تحلیلگران سیاسی بسیاری خود را کمونیست می‌دانند و پیدایش یک دنیای سوسیالیستی و کمونیستی را ممکن و ضروری می‌دانند

 

آنارشیسم در زبان سیاسی به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت، یا به طور کلی جامعه‌ای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است.
آنارشی مشتق از واژه? یونانی anarkos به معنای "بدون رئیس" است. رویکرد عام آنارشیست‌ها تأکید بر این نکته‌است که می‌توان بدون ساختارهای مقیدکننده یا محدودیت زا زندگی نیکویی داشت. هر سازمان یا اخلاقیاتی که با آزادی انتخاب شیوه? زندگی در تعارض باشد باید مورد حمله، انتقاد و نفی قرار گیرد. پس مسئله? مهم آنارشیست‌ها تعریف موانع و ساختارهای تصنعی و تمایز دادن آنها از ساختارهای طبیعی یا فعالیت‌های اختیاری است.
از اندیشمندان برجسته? آنارشیست می‌توان از ویلیام گادوین، ماکس استیرنر، لئو تولستوی، پرودون، باکونین، کروپوتکین و اخیراً متفکران آزادی طلب و محافظه کاری با گرایش آنارشیستی مانند هانس هرمان هوپ و موری روثبارد نام برد.
شاخه‌های مختلف آنارشیسم بر جنبه‌های مختلفی از جامعه? بی رهبر تأکید دارند: روایت‌های آرمانشهرگرا در پی برابری خواهی (egalitarianism) جهاشمولی هستند که در آن هرکس یک نفر به شمار آید و نه بیشتر، و لذا ارزش‌های هر شخص وزن و ارزشی برابر با ارزش‌های دیگران داشته باشد (آنارشیست‌های آرمانشهرگرا در قرن نوزدهم این ایده را در چند جامعه? کوچک آزمودند، جوامعی که همگی عمر کوتاهی داشتند.) اما آنارشیست‌هایی که همدلی بیشتری با انگاره? فردگرایی زمخت آمریکایی دارند یا کسانی که در پی زندگی ساکت و منزوی نزدیک به طبیعت هستند، مساوات گرایی را رد می‌کنند.
برای نمونه، ماکس استیرنر هر نوع محدودیت بر کنش افراد را نفی می‌کند، از جمله ساختارهای اجتماعی را که می‌توانند به طور خودجوش شکل گیرند – مثلاً اتوریته? خانواده، پول، مؤسسات قانونی (مانند قوانین متعارفی)، و حقوق مالکیت مورد قبول او نیست. پرودون، از سوی دیگر، مدافع جامعه‌ای از همکاری شرکت‌های کوچک است. جنبش همکاری طلب اغلب مطلوب کسانی است که گرایش اجتماع گرا دارند اما از مدل بالقوه مستبد سوسیالیسم رویگردان اند. اندیشمندان لیبرالی حامی بازار آزاد هم گاهی راه حل‌های آنارشیستی را برای مسائل اقتصادی و سیاسی تجویز می‌کنند: این دسته اعتقاد دارند که سرشت دلبخواه و اختیاری نظام بازار، آن را اخلاقی و ابزار مؤثری برای توزیع منابع می‌سازد. به همین خاطر آنان دولت را به خاطر در اختیار گرفتن منابع (تأمین درمانی، آموزش و نیز پلیس و خدمات حفاظتی) سرزنش می‌کنند؛ به باور آنان کالاها و خدمات اجتماعی باید به طور خصوصی و از طریق بازار آزاد عرضه شوند.
گرایش سیاسی آنارشیست‌ها هر طور که باشد(اجتماع گرا باشند یا فردگرا)، مسئله? فلسفی پیش رویشان این است که چگونه قرار است جامعه? آنارشیک را حفظ کرد. این مسئله شایان تدقیق است و باید ناهمسازی‌های احتمالی چنین جامعه‌ای را بررسی نمود. آنارشیست‌های تاریخ نگر معتقد اند که آنارشی حالت نهایی دولت است که انسان (ناگزیر) به آن می‌رسد – آنها با کلیّت نظریه? مارکس موافق اند. مطابق این نظریه تاریخ (و آینده) به دوره‌های قراردادی تقسیم می‌شود که ویژگی شان حرکت به سوی کمتر شدن اتوریته در زندگی (یعنی زوال تدریجی ساختارهای سرکوبگر یا تقسیم کننده? جامعه‌است)، و این حرکت اجتناب ناپذیر است. آنارشیست‌های رادیکال ادعا می‌کنند که آینده را تنها با نبرد می‌توان از آن خود نمود، پس باید در برابر هرگونه تحمیل اتوریته بر کنش‌های فرد ایستادگی کرد – این مبارزه جویی شامل کنش فعالانه? آنارشیست‌ها برای خراب کردن، بی اثر کردن و امحای ابزارهای جبّاریت دولت نیز می‌شود؛ جناح مساوات گرای آنارشیسم فقط دولت را جبّار می‌داند اما کسانی که همدلی بیشتری با نقد اخلاقی سوسیالیسم به سرمایه داری دارند، بر سرشت سرکوبگر شرکت‌های چندملیتی و کاپیتالیسم جهانی تأکید دارند. در مورد شیوه? نفی اتوریته، برخی آنارشیست‌ها مسالمت آمیز عمل می‌کنند (و از اعتراض گاندی به حاکمیت بریتانیا بر هند سرمشق می‌گیرند)، بقیه توسل به خشونت را برای حفظ آزادی شان از جبر خارجی مباح می‌شمارند. برخی شاخه‌های آنارشیسم، همسو با لیبرال‌های مدرن و برخی سوسیالیست‌ها و محافظه کاران، جهان مادی و پیشرفت اقتصادی را یک ارزش ذاتی نمی‌دانند. آنارشیست‌هایی که مخالف پیشرفت اقتصادی (یا "سرمایه داری جهانی") هستند اهداف دیگری را برای آرمانشهر سیاسی شان می‌جویند. یکی از این اهداف بسیار شبیه آخرین نظریه? سیاسی مطرح، یعنی محیط گرایی است.

 نظریه سیاسی افلاطون و ارسطو                                                                               

 اختلاف فلسفه سیاسی افلاطون از ارسطو را می توان بشرح زیر بیان کرد :
افلاطون خواستار یک انقلاب فرهنگی است و ارسطو نمی خواهد با فرهنگ روز قطع رابطه بکند. افلاطون فقط به یک ایده معتقد است و ارسطو به ایده های متعدد. افلاطون متخصصان را در نظر دارد و ارسطو تمام شهروندان را. افلاطون در امر سیاست به فلسفه ماوراء طبیعی (متافزیک) اعتقاد دارد و ارسطو این باور را ندارد. افلاطون تئوری فلسفی خود و عمل کرد اجتماعی را ادغام می کند و برای ارسطو فلسفه عملی ( practical philosophy ) معتبر است .
 
فلسفه سیاسی غرب با سقراط آغاز می گردد. افلاطون برجسته ترین شاگرد فیلسوف بعد از اعدام سقراط ادعا کرد که آتن منصف و صادق ترین شهروند (سقراط) را به قتل رساند، افلاطون ادامه می دهد که در آتن دیگر امکان فعالیت سیاسی وجود ندارد. افلاطون از آتن خارج می شود و شهر خود را در بحث و تفکر می سازد، شهری که در آن حق و عدالت رعایت می شود. افلاطون با دموکراسی و تعلیم و تربیت آتنی قطع رابطه می کند. محققان یک نظر واحد در باره کتاب Politeia که افلاطون دولت مورد نظر خود را در آن تشریع کرده است ندارند: کتابی است رویائی ( utopia ) ، یک ایده آل، یک نمونه و یا اینکه واقعاً افلاطون به این دولت که در کتاب Politeia نشان داده است ایمان داشته که روزی واقعیت گردد. در هر حال دولت ایده آل افلاطون دولتی است که فیلسوف ها در آن حاکم می باشند، دولت پادهشاهان فیلسوف. این دولت افلاطون نقطه مقابل دموکراسی آتنی بود، در این دولت شاعران دیگر معلمان تعلیم و تربیت شهروندان نبودند. فیلسوفان نقش شاعران را به عهده می گیرند، چرا که به نظر فیلسوف شاعران دروغ گو هستند. موسیقی و اسطوره جای در شهر افلاطون ندارند. افلاطون یک انقلابی است و ارسطو یک فیلسوف. افلاطون خواستار یک انقلاب فرهنگی است و در صورتیکه ارسطو قصد قطع رابطه با فرهنگ غالب بر جامعه و سیاست موجود را ندارد. افلاطون نویسنده های تراژدی را از شهر ایده آل خود اخراج می کند و ارسطو نمی خواهد که با شاعران رقابت کند. ارسطو نمایش تراژدی را که شهروندان را وادار به تفکر می کند برای شهر (دولت) مثبت می داند. ارسطو شرائط موجود را قبول دارد، اما نه بدون انتقاد. ارسطو موارد و پدیده های مثبت را از منفی جدا می کند: آداب و رسوم مثبت و منفی، قانون اساسی مثبت و منفی. افلاطون یک کلیت منسجم (بسته) می خواهد: شهری (دولتی) با تشکلی منسجم ( centrallized state ) و یک ایده منسجم و واحد ( unity ). افلاطون تک ایده ای را خوب و گوناگونی و کثرت ایده ها ( Pluralism ) را نامناسب برای یک شهر ایده آل می داند. برای افلاطون شهر مانند یک جسم بسته است، مانند یک خانواده بزرگ. تساوی مابین زن و مرد که افلاطون خواستار آن است به معنی آزادی زنان نیست ( women`s liberty ). قصد افلاطون فسخ خانواده و جذب زنان در شهر ایده آل می باشد – این نظریه افلاطون در باره زنان نتیجه تک تفکری ( o­neness- thought ) فیلسوف است. افلاطون همیشه به یک مقوله بسته و واحد می اندیشد و همین طرز تفکر در باره افراد نیز صدق می کند: هر فردی می بایست فقط یک کار را انجام بدهد و کسی که کار های مختلفی را انجام می دهد نمی تواند متخصص برجسته ای باشد. شهر ایده آل افلاطون شهر متخصصان و یک پارچه است. اما برای ارسطو شهر (دولت) یک تشکل بسته و یک پارچه نیست. شهر برای ارسطو تشکیل شده است از اجزاء ی متعدد و انسان های گوناگون ( multiplicity ). این تفاوت را نباید دولت از بین ببرد و همه شهروندان را همگون نماید. به عقیده ارسطو در امور سیاست نباید فقط متخصصان ابراز نظر کنند، شهروندان عادی نیز می تواند به مسائل سیاسی به پردازند. امر سیاست درست مانند منتقدان ادبیات است که با وجود اینکه این افراد خود نویسنده نیستند اما قادر به نقد آثار ادبی می باشند. ارسطو بر این عقیده است که اظهار نظر در باره یک خانه منحصر به ارشیتک نیست بلکه کسی که در خانه زندگی می کند نیز صاحب نظر است و بالاخره این آشپز نیست که تعیین می کند که آیا غذا خوش مزه است و یا نه، بلکه مهمان. ارسطو می گوید که هر شهروندی می تواند سیاست مدار شود و یک جامعه ای که فقط بدست متخصصان اداره شود نمی تواند اصول دموکراسی را رعایت کند. افلاطون بر این نظر است که فقط تعداد کمی متخصص سیاسی (نخبگان) باید امور دولت را بدست گیرند. در یک جامعه دموکراسی، ب ه عقیده ارسطو، هر فردی می تواند حرف خود را بزند و افلاطون این آزادی فردی را بدترین پدیده دموکراسی می داند. ساختار و مدل خانواده که برای افلاطون می بایست الگوی شهر باشد از نظر ارسطو مردود است. در خانواده پدر حکم فرمای ( پدر سالاری) میکند بر اعضای نابالغ و محروم از آزادی، در صورتیکه ساکنان شهر تشکیل شده اند از شهروندان بالغ و آزاد. اختلاف خانواده با شهر مانند اختلاف مابین دیکتاتوری پدر سالارانه و حکومت جمهوری است . Kant و Locke هر دو حکومت پدرسالاری را رد می کنند و Hannah Arendt   به انتقاد ارسطو بر دولت یک پارچه افلاطون صحه می گذارد. سیاست با عقیده های گوناگون و نوع های مختلف زندگی شهروندان در رابطه است و از آن جائیکه هیج کدام از این عقید ها نمی تواند به تنهائی ادعا نمایند که بازگو کننده حقیقت است می بایست عقاید در مقابل یک دیگر قرار گیرند و در باره آن ها گفتگو شود. سیاست مدار نه پدر خانه است و نه پدر کشور. فلسفه سیاسی افلاطون نه تنها فلسفه ای ضد دموکراسی است، بلکه مقوله ای ماوراء طبیعی نیز می باشد ( Metaphysics ) . واژه الهیات ( Theologies ) را برای اولین بار افلاطون بزبان آورد و در کتاب Nomoi فیلسوف طرح یک نظم الهی را پایه گذاری نمود که در آن اجازه بیان هیچ گونه اختلاف نظری با این جهان بینی مذهبی وجود ندارد. سووال افلاطون هنوز باب روز است: کدام دولت بهتر و کدام نظام دادگر تر است. بعد از جنگ دوم حهانی فیلسوف انگلیسی Popper در کتاب   “جامعه باز و دشمنانش” سعی نمود افلاطون را، در کنار هگل و مارکس، از تئوریسین های سیستم ها ی خود کامه معرفی نماید. این نظریه Popper درست نیست. افلاطون ضد دموکرات بود، اما خود کامه نبود. در دولت ایده آل افلاطون نه طبقات مختلفی وجود دارند و نه کسی استثمار می گردد. افلاطون ترور، ایدئو لوژی و احزاب توده ای را که سیستم های مستبد   (هیتلر و استالین)را به وجود می آورند نمی شناخت. تا قرن 12فلسفه افلاطون در اروپا مورد توجه مسیحیان بود و تمام امور سیاسی و اخلاقی با بینش مذهبی، ماوراء طبیعی مورد بررسی قرار می گرفتند. فلسفه افلاطون و مذهب مسیحیت تشابه زیادی با یک دیگر دارند: در فلسفه افلاطون ارتقاء ایده به آسمان و در دین مسیحیت روح، اعتقاد به دنیای دیگر افلاطون و جاودانی بودن روح در مسیحیت. ارسطو به روح جاودان و به خلقت دنیا   از هیچ ایمان ندارد و به همین علت نیز ابن سینا و فیلسوف عرب ابن رشد ( Averroes ) نتوانستد فلسفه ارسطو را با قران وفق دهند. ارسطو اشاره می کند که چون اکثریت شهروندان از طبقات فقیر جامعه می باشند و تعداد ثروت مندان اندک است، پس می بایست دولت خواسته افراد بی چیز را برآورده کند. یونانیان فقط کاشف پدیده دموکرا سی نبودند، بلکه اصولا سیاست: سیاست برای شهروندان یونانی قرن 5 و 4 میلادی یعنی هنر تشریح مسائل اجتماعی و گفتگو در باره آن ها در یک فضای باز، آزاد و با شرکت همه طبقات و افراد. در دنیا قدیم فقط یونانیان نبودند که هنر سیاست را کشف کردند، بلکه با سیاست و حتی تا حد محدوی نیز با دموکرا سی ساکنان نواحی Mesopotamien نیز آشنا بودند. اما فقط سیاست و دموکرا سی یونانی بر تاریخ بشریت اثر گذاشت و نه ملت های دیگر. یونانیان نه فقط کاشف سیاست به معنی امروزی هستند ، بلکه آن ها مقوله سیاست را توسعه و تئوری آن را بتحریر در آوردند که امروزه در فلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو قابل مطالعه اند. در دوران روشنگری قرن 18 و 19 اروپا به این پدیده دموکراسی در یونان قدیم مراجعه کرد. درفلسفه سیاسی افلاطون و ارسطو، بر خلاف دروه مدرن   ( Machiavelli ) ، سیاست و اخلاق از یک دیگر جدا نبودند و این خود نشان دهنده برتریت شرائط اجتماعی یونان   قرن 5 و 4 قبل از میلاد از دوران مدرن امروزی است .

 

اشتراوس و اندیشه سیاسی معاصر

- تفکر و اندیشه همواره با انسان همراه بوده و هر جا که جامعه و انسان وجود داشته، اندیشه نیز جزو لاینفک آن بوده است

از میان تعاریف گوناگون و گاه ابهام‌آمیز از اندیشه سیاسی، فلسفه سیاسی و دیگر گونه‌های تفکر سیاسی، می‌توان به فهمی که لئو اشتراوس آن را برای ما بازمی‌نمایاند، اشاره کرد.

لئو اشتراوس (1973- 1899) از جمله مهم‌ترین فیلسوفان سیاسی سده بیستم است که فلسفه سیاسی او از جامعیت خاصی برخوردار بوده و دوره‌های تاریخی کلاسیک، میانه و مدرن را در بر گرفته است. آرا و اندیشه‌های این شرق شناس، در باب مفاهیم اساسی سیاسی، به‌ویژه فلسفه سیاسی، همواره برای علاقه‏مندان به مفاهیم سیاسی، جذاب و خواندنی بوده است. وی در رساله خود با نام «فلسفه سیاسی چیست؟» به انواع مفاهیم بنیادین سیاسی اشاره می‌کند و آنها را چنین برمی‌شمارد: فلسفه سیاسی، اندیشه سیاسی، نظریه سیاسی، کلام سیاسی و علوم سیاسی.در این نوشتار، قصد داریم تا به بررسی انواع مفاهیم سیاسی از دیدگاه لئو اشتراوس بپردازیم که البته، می‌تواند کلید فهم سایر تعاریف متفکرین سیاسی از این مفاهیم اساسی عالم سیاست تلقی شود و از همه مهم‌تر اینکه در آشفتگی و بحران معنایی این مفاهیم در ایران معاصر نیز قطعاً سودمند خواهد بود.

اندیشه سیاسی، تاریخی طولانی دارد و پیشینه آن به پیشینه تاریخ بشر می‌رسد؛ یعنی از بدو حیات آدمی با وی همراه بوده است و انسان همواره دغدغه اندیشه و تفکر راجع به موضوعات و مسائل مرتبط با خود را داشته است.

اصولاً می‌توان اندیشه‌هایی را که با پرسش از ماهیت پدیده‌هایی چون اقتدار سیاسی، سامان سیاسی، نهادهای سیاسی و دولت، سروکار دارد اندیشه سیاسی خواند ( کمال پولادی، تاریخ اندیشه سیاسی در غرب، ص 2). همچنین اندیشه سیاسی ممکن است دفاع از یک عقیده جزمی و یا دفاع از یک ایمان و اعتقاد دینی باشد و یا اینکه در یک اسطوره متبلور شود.

ریمون آرون نیز در تعریف  اندیشه سیاسی می‌گوید: اندیشه سیاسی، عبارت است از کوشش برای تعیین اهدافی که به اندازه معقولی احتمال تحقق دارد و همچنین مشخص کردن ابزارهایی که در حد معقولی می‌توان انتظار داشت که موجب دستیابی به آن اهداف شود.

لئو اشتراوس، تأمل یا ارائه تفسیر درباره آرای سیاسی را اندیشه سیاسی می‌داند. اشتراوس، با بیان اینکه اندیشه سیاسی به هرگونه تأمل در باب مسائل اساسی سیاسی گفته می‌شود، بیان می‌کند که اندیشه سیاسی، لزوماً به‌دنبال آن نیست که با بهره‌گیری از روش‌های خاص به معرفت درست برسد و معرفت حقیقی درباره سیاست را جانشین گمان سیاسی کند؛ دقیقاً برخلاف فلسفه سیاسی که داعیه حرکت از گمان سیاسی به سوی معرفت درست را دارد

فلسفه سیاسی

فلسفه سیاسی- که در یونان باستان با جست و جوی بهترین نظام سیاسی و شیوه حکومت، آغاز شد- شاخه‌ای از فلسفه به‌شمار می‌رود و همچون فلسفه در پی معرفت نسبت به انسان، طبیعت، حیات انسانی و جهان است.

مفهوم فلسفه سیاسی از دیدگاه اشتراوس، کوششی برای نشاندن معرفت به ماهیت امور سیاسی به جای گمان درباره آنهاست (همان، ص 4). این ویژگی فلسفه سیاسی، منتج از همراهی و همگامی ذات تفکر فلسفی با آن است؛ چرا که فلسفه همواره ملازم با فقدان معرفت و آگاهی است.

اشتراوس از منظری نوافلاطونی، در احیای فلسفه سیاسی، تلاش کرده است. وی مشخصاً از منظر فلسفه به فلسفه سیاسی می‌نگرد. او فلسفه را اندیشیدنی می‌داند که به ریشه‌ها می‌پردازد و فراگیر است. اشتراوس، فلسفه سیاسی را فلسفیدن در باب آنچه به حیات سیاسی، یا همان علت غایی کنش سیاسی مربوط است، می‌داند (همان).
اشتراوس، قائل به این است که فلسفه سیاسی دو مرحله تاریخی را تجربه کرده است: کلاسیک و مدرن. فلسفه کلاسیک با امور نیک و عادلانه، در مقولات خوبی و عدالت سروکار دارد. چنین مقولاتی معطوف به زندگی بخردانه، یعنی والاترین موضوع فلسفه سیاسی کلاسیک هستند؛ درحالی که چنین جهت‌گیری‌ای در فلسفه سیاسی جدید، جایگاهی ندارد. از نظر اشتراوس، در فلسفه سیاسی مدرن ارتباط میان سیاست با قانون طبیعی از هم گسست.

 

از آنجا که فلسفه سیاسی، تلاشی برای جایگزینی معرفت به جای گمان است، بنابراین همواره این امکان برای فیلسوف وجود دارد که با نگاهی انتقادی و نقادانه به گذشته بازگشته و به دستاوردهای خود بنگرد و به عبارتی، بازاندیشی کند، چرا که همواره ناآگاهی فیلسوف بر آگاهی وی پیشی می‌گیرد و در نتیجه می‌توان گفت که فلسفه سیاسی، کوششی آگاهانه و انتقادی برای دریافت امور سیاسی است